X
تبلیغات
انرژی مثبت

انرژی مثبت

جذب خوشبختی

حالم خوبه

حالم بهترشده ...

عصا رو گذاشتم کنار ...

خدایا ازت ممنونم...

سلامتی بزرگترین هدیه خدا به ماست

قدرشو بدونیم ..

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 7:48 ] [ نازنین ] [ ]

خیلی درد دارم ولی دارم بهتر می شم

اما نه برای کار کردن

کار کردن برام سخت شده

خدایا سلامتیمو بهم برگردون

من همیشه شکر گذار بودم برای سلامتیم

 

[ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ] [ 13:20 ] [ نازنین ] [ ]

روز قشنگ

امروز قشنگترین روز زندیگیمه میگی نه نگاه کن ...

اینو یکی تو دلم به دلم گفت ...

ببینم می تونه ثابت کنه ..

[ دوشنبه بیستم خرداد 1392 ] [ 12:23 ] [ نازنین ] [ ]

سوتی

دیروز یکی از همکارام یه مقاله  برای خواهرش می خواست پرینت بگیرم .

گفتم راستی خواهرتون مگه چیکارست ؟

گفت دستیار دندون پزشکه.

گفتم جدی ؟ منم چند تا دوست دارم دستیار دندانپزشکن

خواهرتون فامیلیش چیه ؟ بگید شاید دوستام بشناسنش

آقای حیدریو میگی ...منو میگی... همکارا رو می گی ...

همه از خنده منفجر شدن ...

     

- خدایا نمیشد پشه هم مثل مورچه کارکنه شب که شد بکپه ....

   

[ سه شنبه هفتم خرداد 1392 ] [ 9:39 ] [ نازنین ] [ ]

یه هفته دیگه می شه یه سال ...

یه سال برای نبودن یه نفر ...

اینروزا خیلی بیادش می افتم

شاید واسه اینکه با هم خاطره زیاد داریم .

شایدم واسه اینه که هنوز از قلبم بیرون نرفته

شایدم واسه اینه که اونم به من فکر می کنه که منم فراموشش نکردم

شایدم هیچ دلیل خاصی نداره

ولی این حسی که الان دارم اینه که دلم براش تنگ شده ...

[ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:47 ] [ نازنین ] [ ]

یادم کن

گاهي مرا ياد کن ,



من همانم که اگر ساعتي از من بي خبر بودي



آسمان را به زمين ميدوختي ...!

[ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 11:55 ] [ نازنین ] [ ]

خدای خوبم

مگذار آنچه را که حق می دانم

بخاطر آنکه بد می دانم کتمان کنم

[ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 20:15 ] [ نازنین ] [ ]

کاش چیزی داشتم تا برایت بنویسم ...

همه را بردند دیگر چیزی برایم نمانده ...

[ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 8:11 ] [ نازنین ] [ ]

هوای فاصله سرد است

من از کلاف دلم برایت خیالی گرم می بافم ...

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 8:54 ] [ نازنین ] [ ]

نوشتی :  

در ساحل نگاهم دنبال خودت می گردی ...

می نویسم :

هر وقت خودت را پیدا کردی به منم نشون بده

مدتهاست دنبال کسی می گردم ...

شاید گمشده ام تو باشی ...

[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ] [ 18:42 ] [ نازنین ] [ ]

سخت

سخته ...

همه چی سخته ...

بودن سخته ...

نبودن سخته ...

دیدن سخته ...

ندیدن سخته ...

قلبم درد داره ...

طاقتم سر رفته ...

نشستن سخته ...

نمی تونم بلند شم ...

الهی بمیرم برات ...

خدایا اگه بهش نرسی دیگه دوستت ندارم ...

خدایا من نمی تونم کاری کنم ...

کمکش کن .

خدایا اگه سهمی از بندگی پیشت دارم

بده به اون

اگه سهمی ندارم پس ببر ...

این اولین باره اینقدر آماده ام ...

 

[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ] [ 12:5 ] [ نازنین ] [ ]

خوب من !

 

من در مهربانی تو غرق شده ام ...

 

در کدامین ساحل دنبال من می گردی ؟ !

[ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ] [ 19:22 ] [ نازنین ] [ ]

بهترین ستایش ها تقدیم به کسی که

همه ی کاستی هایم را می داند

ولی بازهم دوستم دارد

[ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ] [ 8:5 ] [ نازنین ] [ ]

خدایا

خدایا ! ! ! 

دستان من به آسمانت نمی رسد ...

اما

دستان تو که به زمینت می رسد ...

دستانم را بگیر...

[ دوشنبه دوم بهمن 1391 ] [ 9:7 ] [ نازنین ] [ ]

دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد ، نفس ، نفس می زد امّا کسی صدای نفس هایش را        نمی شنید ، اصلاً کسی او را نمی دید ، دانه از روی شانه های کوچکش سُر خورد و افتاد . نسیم دانه ی گندم را فوت کرد ، مورچه می دانست که نسیم نفس خداست .

مورچه دوباره دانه را بردوش گذاشت و به نسیم گفت ،

« گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی »

نسیم گفت : همیشه می وزم ، نکند دیگر گُمم کرده ای !؟

مورجه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت : من سرآغاز هیچم ، ریز و ندیدنی ، من به هیچ چشمی نخواهم آمد.

نسیم گفت : چشمی که سزاوار دیدن است ، می بیند ، چشم های من همیشه بیناست .

مورچه این را می دانست ، امّا شوق گفتگو داشت .

پس دوباره گفت : زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم ، نبودم را غمی نیست .

نسیم گفت : امّا اگر تو نباشی چه کسی دانه ی گندم را بر دوش بکشد و راه ورود نسیم را در دل خاک باز کند ، تو هستی و سهمی از بودن برای توست .

مورچه خندید و دانه ی گندم دوباره از دستش افتاد و نسیم دانه را به سمتش هُل داد ، هیچ کس نمی دانست که در گوشه ای از این خاک ، مورچه ای با خدا گرم گفتگوست .

[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 13:31 ] [ نازنین ] [ ]

یکی هست تو قلبم که هرشب واسه اون مینویسم اون خوابه ....

نمی خوام بدونه واسه اونه که قلبم این همه بی تابه .....

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیونه ....

یه نامه که خیسه پر از اشک و کسی بازم اونو نمی خونه ....

یه روز هم اینجاتوی اطاقم یه دفعه گفت دار میره ....

چیزی نگفتم اخه نخواستم دلشو غصه بگیره ...

گریه می کردم درو که می بست می دونستم که میمیرم ....

اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم ....

می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها ...

خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا ....

سکوت اطاق و داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار ....

دوباره نمی خواد بشه باورم من که دیگه نمیاد انگار  ....

یکی بود که دیگه نیست ...

این روزا که بارون می یاد به یادش می افتم ...

آخه زیر بارون با هم راه می رفتیم و حرف می زدیم ...

نمی دونم اونم یاد من میفته یا نه !!!

با اینکه خیلی نزدیکه اما خیلی دوره ...

گاهی به یادش می افتم ...

گاهی از دستش عصبانی می شم ...

گاهی دلم براش تنگ می شه ...

گاهی فکر می کنم هنوز دوستش دارم ....

گاهی فکر می کنم فراموشش کردم ...

گاهی فکر می کنم ...

هیچ وقت قشنگترین دروغشو فراموش نمی کنم .

بهم گفت اینقدر منو دوست داره که گاهی فکر می کنه به جای خدا داره منو می پرسته ...

کسی که اینقدر عاشق شده باشه چطور می تونه اینهمه مدت بدون من زندگی کنه !!!

گذر زمان بهم فهموند اون روزا که دلمو به حرفای قشنگش گره زده بودم

همشون دروغ بود ...

میخام بگم دیگرون جسم ما رو از هم جدا کردن ...

اما دلی که اینهمه از عاشقیش حرف می زدیو فقط تو بودی که از دل من جدا کردی ...

اگر اینطور نبود حد اقل یکبار میومدی ببینمت ...

یا بهم زنگ می زدی ...

یا فقط اس ام اس می دادی ...

اینهمه راه برای صادق بودنت بود ...

تو هیچ وقت صادق نبودی ...

بعضی وقتا فکر میکنم که خیلی باهات حرف دارم ...

من صادق بودم ... چون قکز میکنم هنوز دوستت دارم ...

[ شنبه نهم دی 1391 ] [ 12:55 ] [ نازنین ] [ ]

هر وقت خواستی آسمان را بخندانی تصمیم هایت را به آن بگو

(این جمله رو یکی از دوستان تو نظرات برام گذاشته . ممنون می شم خودتو معرفی

 کنی و آدرس وبلاگتم بنویسی (

[ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 10:23 ] [ نازنین ] [ ]

تابلوی کائنات

چند وقتیه به سرم زده بود برم یه آپارتمان ثبت کنم . تا اینکه امروز پولو به حساب ریختم . یک سال طول می کشه تا بهم تحویل بدن .باید بقیه پولشو هم تهیه کنم . یه فکرایی دارم ... وقتی فکرشو میکنم سال دیگه آپارتمانم رو تحویل میدن احساس خوبی بهم دست میده . با اینکه عاشق خانواده ام هستم . دلم میخاد زندگی مجردی رو هم تجربه کنم . دیروز هم رفته بود برای وسایلش چند جایی رو دیده بودم . اولین چیزی که برای آپاتمانم میخرم یه تابلو هست که میخام روش آیندمو نقاشی کنم ...

[ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ] [ 13:21 ] [ نازنین ] [ ]

یه روزی...

یه روزی برای خودم نشسته بودم ....

خبری از دوستم نبود ... 

منم هیچ سراغی ازش نگرفتم ...

اونم هیچ سراغی نگرفت ...

تمام چند روزی که با خودم نشسته بودم ...

اون در کنار من بود .... در فکر و دل من بود ... 

ولی سراغی نگرفتم ... اونم سراغی نمی گرفت ...

بعد از اینهمه نبودن یه هو با هزار گلایه پیداش شد ...

تمام هزار گلایشو تو یه جمله خلاصه کرده بود 

آدما وقتی خوشن دوستاشونو فراموش می کنن ...

نفهمیدم منظورش از خوشی چیه ؟ 

اگه من نبودم .... خب تو هم نبودی ...

نمیدونم چرا بعد از چند روز نبودن اینطور اومد...

اگر من نبودم اونم نبود ...

ولی من گلایه ای نداشتم ...

اونه که همش از من گلایه منده ...

گفتم دیگه برای همیشه گلایه ها رو تموم کنم ...

گفتم برم ...

رفتم ...

برای همیشه ...

تا دوستان خوبم دیگه دلگیر نباشن.

دوستشون دارم .

مدت زیادی با هم بودیم ...

حتی برای یه روزشم پشیمون نیستم 

امیدوارم خوشبخت بشن ...

امیدوارم دوستانی بهتر ، با درک بیشتر ... با حس بیشتر ... با منطق بیشتر ... از من پیدا کنن .

مهربون ترین هم دوستم هم که بهم گفت ....

برای اونم آرزوی خوشبختی می کنم ...

همیشه بیادشون هستم.

خیلی وقتا روزارو با یادشون می گذرونم.


[ پنجشنبه نهم شهریور 1391 ] [ 9:50 ] [ نازنین ] [ ]

یه کمی حرف دل

گاهی پر از حرفم . ولی حرفی نیست...

همیشه فکر میکردم باید مواظب بود  کسایی که دوست داری رو از دست ندی...

الانم همین فکر رو می کنم ...

ولی همش یادم میره که به خودم بگم وقتی تو مواظبی اونو از دست ندی کی مواظبه تو رو از دست نده ؟

اومدم دیگه مواظب نباشم ...

بهم گفتن برو ( .... )

رفتم ....

بهشون گفتم برید...

و اونا هم رفتن ...

اصلا خوب نیست بدونی راهی رو که اینهمه میرفتی دیگه نباید بری...

راستش خیلی سخته ...

همه رفتیم ...

وقتی به این فکر میکنم که با این رفتنا سرنوشتمون عوض میشه . (نمیدونم خوب یا بد ؟ ) 

همش منتظر آینده می مونم ...

این ترانه و شعر رو تقدیم به خودم و همه ی کسایی می کنم که همگی رفتیم ...

امیدوارم از شنیدن ترانه لذت ببرین.

شبو تنهایی و غربت
تو چشام اشك پر از خون
یه دلی شكسته از یار
یه دلی پر غمو داغون

انتظار از تو ندارم منو تنها جا بزاری
تكو تنها توی دنیا تو منو دوستم نداری

هر كی جدا كرد تورا از من الهی غصه بگیره
توی تنهایو غربت بی كس و بی یار بمیره
بی تو از حسرت دوری دل من داره میمیره
تا تو برگردی دوباره دل من آروم بگیره

كاشكی بفهمی كی دوست داشت
گل مهرو كی برات كاشت
كی تو غمها تو وغصه ات
موند و اون اشكاتو برداشت

اما اون هنوز تو یادش تو رو تنها نمی ذاره

منتظر براه میشینه تا توبرگردی دوباره ...

[ چهارشنبه یکم شهریور 1391 ] [ 12:47 ] [ نازنین ] [ ]

چه می شود ؟

التماست نمی كنم
هرگز گمان نكن كه این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی كنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه كن
ساعت از سكوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین كوچه ی كوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم كافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع كنی
اما
تو را به جان نفس های نرم كبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سكسكه های گریه كنارم باش
مگر چه می شود
یكبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت كنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟

[ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 ] [ 12:35 ] [ نازنین ] [ ]

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو،نماز صبحت قضامی شودخورشیدازمشرق سربر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار
همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری


[ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ] [ 9:49 ] [ نازنین ] [ ]

دانشجویی به استادش گفت:
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!

[ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ] [ 9:19 ] [ نازنین ] [ ]

و مراآنقدر آزردی ..که خودم کوچ کنم از شهرت ..

بکنم دل ز دل چون سنگت ..تو خیالت راحت ..می روم از قلبت ..

میشوم دورترین خاطره در شب هایت تو به من می خندی ..و به خود می گویی:باز می آید و می سوزد از این عشق

ولی ..بر نمی گردم نه!
می روم آنجاییکه دلی بهر دلی تب دارد ..

عشق زیباست و حرمت دارد ..تو بمان ..

دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت

سرد و بی روح شده است ..سخت بیمار شده است ..تو بمان در شهرت

[ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ] [ 9:10 ] [ نازنین ] [ ]

خدایا

مردی با خود زمزمه می کرد..... 

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا

 

با من حرف بزن. یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید.

 

فریاد برآورد:خدایا با من حرف بزن. آذرخش در آسمان غرید اما مرد گوش نکرد.

 

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تورا ببینم. ستاره ای درخشید اما مرد ندید.

 

مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده.نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد.

 

سپس مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری. در همین زمان خداوند پایین آمد ومرد را لمس کرد ما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد...

[ یکشنبه یکم مرداد 1391 ] [ 8:48 ] [ نازنین ] [ ]

قانون جذب

قانون جذب می گوید:" هر فکری که در ذهن ما تولید می شود یک ارتعاش تولید می کند. این ارتعاش اگر به مدت کافی در ذهن حفظ شود دامنه اش آنقدر زیاد می شود که می تواند از مرز آستانه قابل قبولی عبور کند و توسط کاینات جدی قلمداد شود. کاینات بلافاصله مشابه این ارتعاش را تولید می کند و چون در کاینات هر ارتعاش معادل یک واقعیت است در نتیجه چیزی فیزیکی در هستی برای این ارتعاش بلافاصله ایجاد می شود. در این مرحله فکر ما که ماهیتی ذهنی و غیر مادی دارد به یک واقعیت تبدیل شده است.

[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 13:37 ] [ نازنین ] [ ]

قانون جذب

برای اینکه قانون جذب را با تمام پوست و گوشت و استخوانمان بفهمیم باید به سراغ سنجش گر و حسگر قانون جذب در وجود انسان  یعنی دل یا همان حس ششم احساسی برویم. هر چه دل ناخوش تر باشد این نشان دهنده وجود اختلاف و تفاوت بین ارتعاش خیر کیهانی و کاینات با ارتعاش فعال در وجود ماست. هر چه دل شاد تر و خوش تر و با نشاط تر باشد این نشانگر همنوایی و هم سازی و هم آهنگی ارتعاش دل ما با ارتعاش کاینات است. ما وقتی بتوانیم به دلی آرام و مطمئن دست یابیم آنگاه همه مقدمات و لوازم مورد نیاز برای اجرای صحیح قانون جذب در وجودمان مهیا شده است. یعنی فقط وقتی دریای دل آرام است می تواند انعکاس عکس زیبا و جذاب ملکوت آسمان ها و کاینات را در خود منعکس سازد.

تمام روش هایی که در این جا گفته می شود مجموعه کارهایی است که ما باید انجام دهیم تا اولا موانع موجود در فکر و ذهن و اعماق باورهای خود را از سرراه اجرای صحیح قانون جذب برداریم و ثانیا بتوانیم به دلی دائما آرام و با ثبات دست یابیم که بتوانیم ارتعاشی مستمر و دائمی را هم نوسان و هم آوا با آهنگ جمعی کاینات در وجود خودمان تجربه کنیم. بیائید با هم روش های عملیاتی کردن قانون جذب در وجودمان را مرور کنیم:



ادامه مطلب
[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 10:6 ] [ نازنین ] [ ]

انرژی مثبت

انرژی مثبت

برای آنان که به موفقیت خود می اندیشند

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....

سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.

روزی از روزها مرید ومرشد وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.

سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استراحت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود :

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.

مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 9:54 ] [ نازنین ] [ ]

انرژی مثبت

موفقیت تولید انرژی مثبت در دوثانیه





شاید استفان لواین، اولین نویسنده ای باشد كه این پرسش مهم را با لحن كوبند ه و منحصر به فردش مطرح كرده است: <اگر فقط یك ساعت از زندگی تان باقی مانده باشد و توی این یك ساعت بتوانید فقط و فقط به یك نفر تلفن بزنید، به چه كسی تلفن می زنید و چه می گویید؟> و بعد، بلافاصله می پرسد: <و حالا چرا معطلید؟ منتظر چه هستید؟>
واقعا چرا معطلیم؟ منتظر چه هستیم؟ مگر قرار است برای همیشه بمانیم یا مگر قرار است عزیزانمان برای همیشه زنده و منتظر بمانند؟ ریچارد كارلسون، یكی از سرشناس ترین های دنیای موفقیت ، دقیقا از همین جای حرف استفان لواین، وارد ماجرا می شود و پیشنهاد می كند كه چنین كاری را هر روز یا لااقل هر هفته انجام دهیم:
شخصا یا از طریق تلفن اقدام كنید. مثلا زنگ بزنید و بگویید: <من فقط تلفن كرده ام كه بگویم چقدر به شما علاقه و ارادت دارم، دوستتان دارم، برایتان اهمیت قائلم و چیزهایی از این قبیل. . . حتی اگر خجالتی تر از این حرفهایید و اصلا رویتان نمی شود كه چنین تلفنی بزنید، می توانید به جایش یك نامه صمیمانه بنویسید. (میل بزنید یا اس ام اس كنید یا . . .) نتیجه این كار در بیشتر مواقع، به طرز حیرت انگیزی مثبت و انرژی بخش است؛ هم برای خودتان و هم برای فرد دریافت كننده محبت . . . اغلب مردم، تمام عمرشان را با این آرزو زندگی می كنند كه مردم آنها را بشناسند و قدرشان را بدانند. این احساس البته در رابطه با والدین، همسر، بچه ها و دوستان خیلی شدیدتر است اما تعریف و تمجید غریبه ها هم اگر صادقانه و صمیمی باشد، احساس خوبی به همراه دارد و طبع خود آدم را هم آرامش بخش و صلح آمیز می كند.
ریچارد كارلسون یك داستان شخصی هم در همین زمینه به خاطر می آورد كه شنیدنش خالی از لطف نیست: <چند روز پیش برای خرید به فروشگاهی رفته بودم. یكی از مشتریان كه اصلا معلوم نبود چه می گوید و چه می خواهد، آنقدر حرف های درشت و نامربوط، نثار متصدی فروش كرد كه حتی اعصاب من هم خُرد شده بود، اما آن متصدی فروش با متانت فوق العاده ای عصبانیتش را كنترل كرد و آرام ماند تا آن مشتری، فروشگاه را ترك كند. وقتی نوبت من شد تا پول جنس هایی كه خریده بودم پرداخت كنم، به او گفتم كه: <نحوه برخوردت با آن مشتری واقعا مرا تحت تاثیر قرار داد>! او لبخند زد، خیره خیره به من نگاه كرد و گفت: <شما اولین نفری هستید كه دارید از كار من توی این فروشگاه تعریف می كنید، متشكرم آقا، روزتان به خیر.>
كارلسون، آن داستان را این گونه تمام می كند: <به زبان آوردن این كلمات برای من دو ثانیه بیشتر طول نكشید اما روز و روحیه من را از انرژی مثبت لبریز كرد، روز و روحیه ی آن متصدی فروش را هم.>
در زندگی همه ما حتما آدم هایی پیدا می شوند كه استحقاق دریافت یك تلفن یا یك نامه صمیمانه را داشته باشند. وقتی صحبت از نوشتن یك نامه صمیمانه به میان می آید، كارلسون می گوید: <حتی اگر در زندگی شما هیچ كسی وجود ندارد كه احساس كنید می شود برایش نامه نوشت، دست به كار شوید و برای یك نفر كه نمی شناسیدش، نامه بنویسید؛ مثلا برای یك شخصیت، یك هنرمند، یك نویسنده یا یك چهره ای كه به هر حال، كارهایش مورد تحسین و توجه شماست. اگر مهارتی در نامه نگاری ندارید، اصلا نگران نباشید. منظور شما از نوشتن چنین نامه ای فقط ابراز محبت و حق شناسی است، نه هیچ چیز دیگر. با دلتان باید این هدیه را بفرستید، نه با مغزتان. چنین نامه ای را هر هفته بنویسید، حتی اگر هیچ وقت آن را نفرستید.> حقیقت این است كه ما با انجام چنین كارهایی، نه تنها انرژی مثبت خودمان را شارژ می كنیم و خون تازه ای به سلامت روان خود تزریق می كنیم، بلكه دریافت كننده پیاممان را هم آرام تر و مهربان تر خواهیم كرد.
[ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ] [ 19:1 ] [ نازنین ] [ ]

نجوایی با خدا ...

نجوایی با هستی بخش مهربان

گفتم : چقدر احساس تنهایی می کنم ؟

گفتی : (( فانی قریب )) من که نزدیکم ( بقره آیه 186)

گفتم : تو همیشه نزدیکی ؛ من دورم .. کاش می شد به تو نزدیک شوم.

گفتی : (( و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال )) ( اعراف ، آیه 205 )

هر صبح و عصر پروردگارت را پیش خودت ، با خوف و تضرع و با صدای آهسته یاد کن .

گفتم : این هم توفیق می خواهد!

گفتی ((الا تحبون ان یغفر الله لکم )) ( نور ، آیه 22)

آیا دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟

گفتم معلوم است که دوست دارم مرا ببخشی .

گفتی : (( واستغفرو ربکم ثم توبوا الیه .)) ( هود ، آیه 90)

پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید.

گفتم : یعنی باز هم بیایم باز هم مرا می بخشی ؟

گفتی : (( تا تقنطوا من رحمه الله )) ( زمر ، آیه 53 )

از رحمت خدا نا امید مباشید.

(( و من یغفر الذنوب اله الله )) ( آْ عمران ، آیه 135 )

به جز خدا کیست که گناهان را ببخشد؟

گفتم : نمی دانم چرا همیشه در مقابل این کلمات کم می آورم ! آتشم می زند ؛ ذوبم می کند ؛ عاشق می شوم! توبه می کنم .

گفتی : (( ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .)) ( بقره آیه 222)

خدا هم توبه کنندگان و هم آنهایی را که پاک هستند ، دوست دارد.

گفتم معبود من و پروردگار من ، به جز تو کسی را ندارم .

گفتی : (( الی الله بکاف عبده )) ( زمر ، آیه 36)

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست ؟

گفتم : در برابر این همه مهربانیت چه کار میتوانم بکنم ؟

گفتی (( یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکر کثیرا و سبحوه بکره و اصیلا . هو الذی یصلی علیکم و ملائکه لیخرجکم من الظلمات الی النور و کان بالمومنین رحیما .))

ای مومنان ! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید . او کسی است که خودش و فرشته هایش بر شما درود و رحمت می فرسند تا شما را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مومنان مهربان است . ( احزاب آیه 41-43 )

 

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:57 ] [ نازنین ] [ ]