انرژی مثبت

جذب خوشبختی

میام

وقتی حالم خوب خوب شد دوباره می نویسم ...

خداحافظ

 

[ چهارشنبه یازدهم دی 1392 ] [ 7:57 ] [ نازنین ] [ ]


دیشب

نمی دونم از این که دیشب باهات حرف زدم چه حسی داشتم ...

اما می دونم امروز صبح که از خواب پا شدم حسی خوبی دارم ...

سرمو بلند کردم به بالکنتون نگاه کردم ...

نمی دونم چرا ؟

شاید واسه اینکه فکر کردم تو هم داری پایینو نگاه می کنی ..

اما اینطور نبود ...اونجا کسی نبود ...

یه مدت زیادی فکر می کردم کلی باهات حرف دارم ...

اما دیشب فهمیدم حرفی نیست

شاید حرفام یادم رفته ...

شایدم چون خیلی  وقته نبودی بهتر دیدم از بودنت خوشحال باشم

تا اینکه حرفی بزنم ...

بهت گفتم فراموش شدی

تقریبا چهرتو فراموش کردم

حتی شاید دیگه اونقدرا که اونموقعا تو دلم بودی نیستی

هیچ وقت نفهمیدم چرا تو یه بارم برنگشتی و حالمو بپرسی

اما تو هم یه تجربه بودی برام ...

فهمیدم بعضی از آدما هم اینطورین که می تونن آدم زنده رو توی خاک کنن

بدم نیست ...

دوست دارم این خصلتتو یاد بگیرم ...

که اگه خواستم یکی رو فراموش کنم ...

واقعا اینکارو بکنم ...

اگه خواستم یکی رو حذف کنم واقعا اینکارو بکنم ...

نه اینکه از پیشم بره ولی همش تو دلم باشه ...

در هر صورت احساس خوبی از اینکه باهات حرف زدم پیدا کردم ...

کاش زودتر اینکار می کردم که اینهمه مدت فکر نمی کردم باهات حرف دارم

برات آرزوی خوشبختی می کنم ...

تو هم برام آرزو کن ...

[ سه شنبه سوم دی 1392 ] [ 7:58 ] [ نازنین ] [ ]


[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 12:55 ] [ نازنین ] [ ]


توصیه ی مدیرمون

امروز متفاوت باشید .

در این روز...

    به مشاجره و دعوایی پایان دهید ، به دوستی فراموش شده سر بزنید

شک و تردید را از خود دور کنید و اعتماد را جایگزین آن نمایید ، نامه ای محبّت

آمیز بنویسید ، سخنی الهام بخش را با دیگران تقسیم کنید ، پاسخی شیرین

 و ملایم بدهید ، خلوص و وفاداری و صداقت خود را به صورت کلامی یا در

رفتارتان نمایان و جلوه گر سازید ، به عهد خود وفا کنید ، برای مناجات با

خدای خویش وقتی را ( فقط به او ) اختصاص دهید ، کینه و کدورت را از

خود برانید ، از خطای دشمنی چشم پوشی کنید و او را ببخشید ، اگر خطا

کار بوده اید عذرخواهی کنید ، برای درک هر چه بهتر عزیزانتان تلاش خود را

به کار ببندید ، خصومت و حسادت را از خود دور کنید ، توقّعات و انتظارات خود

 را از دیگران مورد بررسی قرار دهید ، قبل از خود به فرد دیگری فکر کنید ،

مهربان و باگذشت باشید ، کمی بیشتر بخندید ، قدردان و شاکر نعمت های

الهی باشید ، پروردگارتان را با تمام وجود عبادت کنید ، دل کودکی را شاد

کنید ، از زیبایی و اعجاز طبیعت لذّت ببرید ، عشق و علاقه ی خود را به زبان

آورید و تا می توانید آن را تکرار کنید .

 

[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 9:9 ] [ نازنین ] [ ]


گویند خدا همیشه با ماست ... ای غم نکند تو هم خدایی

[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 ] [ 8:33 ] [ نازنین ] [ ]


نفسم دیگه بریده ...

مهری
[ سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 ] [ 10:22 ] [ نازنین ] [ ]


خدایا ! مانده ام نمی دانم از دست داده ام یا از دست رفته ام که روزگارم چنین است

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ] [ 13:29 ] [ نازنین ] [ ]


 

[ شنبه بیست و سوم آذر 1392 ] [ 12:43 ] [ نازنین ] [ ]


پریشانم ...

[ شنبه شانزدهم آذر 1392 ] [ 12:28 ] [ نازنین ] [ ]


خسته ...

امروز خسته ام ...

از صدای فریادهای قلبم خسته ام ...

از سکوت های بیجا خسته  ام ...

از تو خسته ام ...

از نگاه تیزت خسته ام ...

از خودم خسته ام .

ولی میخام خسته باشم ...

وقتی خسته می شم

بیخیال می شم

بی تفاوت می شم

راحت عبور می کنم

امروز خسته بودنم رو دوست دارم

( معصومه خانم که برام نظر می ذاری لطفا آدرس وبلاگت رو بنویس منم مطالبتو بخونم مرسی عزیزم)

 

[ چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 ] [ 13:23 ] [ نازنین ] [ ]


بازم یه سوال

خدایا دیروز یه سوال جدی در مورد تو تو ذهنم شکل گرفت

نمی دونم چرا ؟؟؟

ولی یه این فکر می کردم که خدایا درسته که تو یگانه ای ... قادری ... عادلی ... مهربونی ... بصیری ...رحیمی ... رحمنی ..و همه ی چیزای خوبی که تو این دنیا هست هستی ...

ولی خب انسان که نیستی ...

و فکر می کنم رنج هایی که انسان ها می کشن رو درک نمی کنی ...

شاید دکتر شریعتی هم به این رسیده بود

پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي.

خداوندا
تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،؟؟؟
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 11:38 ] [ نازنین ] [ ]


خداوند می فرماید

مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم ...

[ سه شنبه پنجم آذر 1392 ] [ 9:36 ] [ نازنین ] [ ]


دمش گرم …

باران را می گویم،

به شانه ام زد و گفت:

“خسته شدی …

امروز را تو استراحت کن…

من به جایت می بارم. “

[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 8:55 ] [ نازنین ] [ ]


بیهوده وقت خود را صرف توضیح دادن ها نکنید ...

مردم آنچه را که دوست دارند بشنوند می شنوند ...

[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 7:51 ] [ نازنین ] [ ]


گاهی سر سری رد شو ...

دقت « دق ات » می دهد ...

[ شنبه بیست و پنجم آبان 1392 ] [ 10:39 ] [ نازنین ] [ ]


...

صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد
[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 13:40 ] [ نازنین ] [ ]


امروز دوباره می خام بهت سلام بدم .

اینکه می گم دوباره . یه دوباره بعد از یه مدت خیلی طولانی ...

حس می کنم این روزا منو می خونی ... منو می بینی ... منو حس می کنی ...

فقط می خام بدونی من حس می کنم...

حس می کنم یه مدت طولانی غمگین بودی...

حس می کنم الانم غمگینی ...

من تو رو حس می کنم ...

تو چی ؟؟؟

منو حس می کنی؟؟؟

[ سه شنبه سی ام مهر 1392 ] [ 7:51 ] [ نازنین ] [ ]


گاهی یادت می کنم

تو هم یاد من می کنی ؟؟؟

احساس می کنم غمگینی .

مدتیه که احساس می کنم غمگینی ...

یاد خاطراتمون خوشحالت نمی کنه ؟

بهشون فکر کن ...

به اون روز بارونی

به اون پارک

به اون جاده

واقعا حال آدم خوب میشه

عجب آفتابی بود . همون آفتابی رو می گم که روزای بارونی خاطرات قشنگمون رو خشک کرد ...

کاش همیشه بارون بیاد .

[ دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 ] [ 8:3 ] [ نازنین ] [ ]


وای از وقتی که بخوای قید چیزی رو بزنی ...

اونوقته که احساس می کنی دنیا هم قیدت رو زده ...

[ چهارشنبه هفدهم مهر 1392 ] [ 7:56 ] [ نازنین ] [ ]


خداوندا بیاموزم که بدانم عاشقانه دوست داشتن تنها مخصوص ذات خداوندی توست و من به آنچه رنگ و بویی از تو دارد عشق بورزم .

خداوندا دریافتم که هر قدمی و هر کاری تنها برای تو ماندگار و لذّت بخش است چرا که سپاس یا ناسپاسی بندگانت را اعتباری نیست .

خداوندا مرا آن  بنده ای بخواه که هیچگاه به هیچ بنده ای بی احترامی نکنم و اگر ناسپاسی و نامهربانی دیدم تحمّل ورزم نه بخاطر جاه و نه جهل و نبود جرأت بلکه بخاطر جدّیتم در یافتم به تو .

خداوندا مرا در مقام انسانیت آنچنانی کن که نخواهم دل کسی را بشکنم که ارزشمندترین چیزی که در این دنیا یافتم قلب انسان هاست که حتّی شکسته اش را تو خریداری ...

پروردگارا اکنون غمگینم ...

این غم را با تو می گویم ...

تو که از هر چیزی محرم ترینی ...

الهی حالم را دریاب و دلم را آرام کن که غنی ترین آدم ها آرامترین آنهاست ....

مرا هم ازاین دریا جرعه ای بچشان ...

 

[ سه شنبه نهم مهر 1392 ] [ 8:31 ] [ نازنین ] [ ]


گل من، قلبت را، به خداوند سپار...

آن همه تلخی و غم، این همه شادی و ایمانت را...

گاهی از عشق گذر کن و دلت را، بسپار

به خداوندی که

خوب می داند گل من؛

سهم تو از دل چیست...!

گاه، دلتنگ شوی،

گاه، بی حوصله و سخت و غریب!

و زمانی را هم، غرق شادی و پر از خنده و عشق...

همه را، ای گل ناز، به خداوند سپار...

خاطرت جمع، عزیز! که عدالت؛ خصلت مطلق اوست...

گل نازم؛ این بار

چشم دل را واکن!

دست رد بر دل هر غصه بزن!

حرف هایت را، گرم و آرام و بلند، به خداوند، بگو...

عشق را تجربه کن!

حرف نو را این بار، از لب شاد چکاوک بشنو!

قطره آبی بچکان؛ بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها...!

گل من؛ در این سال؛ که پر از روز و شب است،

و پر از خاطره هایی تازه!

چشم دل را، نو کن

و شبیه شب و شبنم، غرق موسیقی باش!

لحظه ها، می گذرند، تند و بی فاصله از هم...

مثل آن لحظه که دیروز شد و

مثل آن روز که انگار، گلم؛

هرگز از ره نرسید...!

آری ای خوب قشنگ؛

زندگی، آمدن و رفتن نیست...

خاطره ها هستند، گاه شیرین و گهی تلخ و غریب!

بهتر آن است که در روز جدید،

فکر را نو بکنیم، عشق را، سر بکشیم

و دل تار غمین را

بنشانیم سر سفره نور،

خانه اش را بتکانیم و سپس

هر در و پنجره را، سوی چشمان خدا وا بکنیم...

روز نو، آمده است!

و بهار هم امسال، مثل هر سال از آغوش خدا، می روید!

کاش، این بار، گلم؛

با دل گرم زمین، عهد بندیم، دگر؛

قدر بودن ها را، خوب تر می دانیم...

و خدا را هر روز، از نگاه همگان می خوانیم...!

فاصله، بسیار است بین خوبی و بدی... می دانم!!!

ولی ای ماه قشنگ؛

آن چه در ما جاری است؛ این همه فاصله نیست!

چشمه گرم وصال است و عبور...

زندگی... می گذرد؛ تند و آسان و سبک...!

عاشق هم باشیم، عاشق بودن هم،

عاشق ماندن هم، عاشق شادی و هر غصه هم...

روز نو، هر روز است؛

فکر را، نو بکنیم...!

عشق را، سر بکشیم...!

زندگی؛

می گذرد...! تند و آسان و سبک!!!

[ شنبه شانزدهم شهریور 1392 ] [ 8:20 ] [ نازنین ] [ ]


این من

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهی ست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی میگویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوشبین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

"جبران خلیل جبران"

[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 12:14 ] [ نازنین ] [ ]


نامه ای از خدای مهربان

نامه ای از سوی پروردگار به همه انسان ها

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرده‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام

( ضحی 1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی.

(یس 30)

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی.

(انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام

(انبیا 87)

و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری.

(یونس 24)

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری

(حج 73)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی .

( احزاب 10)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن.

(توبه 118)

وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی .

(انعام 63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای.

(اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟

(سوره شرح 2-3)

غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟

(اعراف 59)

پس کجا می روی؟

(تکویر26)

پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟

(مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟

(انفطار 6)

مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود.

(روم 48)

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم.

(انعام 60)

من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم.

(قریش 3)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم.

(فجر 28-29)

تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم.

(مائده 54)

 

[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ] [ 11:35 ] [ نازنین ] [ ]


مادرم نماز می خواند و من آواز !

چقدر عقایدمان با هم فرق دارد ...

او خدای خودش را دارد و من خدای خودم را ...

خدای او فقط در سجاده است و خدای من در شکوفه . قطره ی باران . رود روان و ...

او مهر خدا را در معجزه می داند و من در خودم ...

او جلوی خدایش سجده می کند و من در آغوش خدایم آرام می گیرم ...

خدای او از غفلت ها انتقام می گیرد و خدای من صبور و بخشنده است...

او از خدایش می ترسد و من می دانم خدایم مرا می بخشد ...

نمی دانم خدای من واقعی تر است یا خدای او ...

[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ] [ 11:5 ] [ نازنین ] [ ]


دلم تنگ است

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،

وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم...

وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...

و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...

وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...

بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم..

بي تفاوت مي گذرم...
[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ] [ 10:49 ] [ نازنین ] [ ]


مرده بودم

دیروز خواب دیدم من و دو تا از دوستام مرده بودیم .

خواب عجیبی بود

من رختخوابم رو توی حیاط خونه رو قبله پهن کرده بودم

توی خوابم می دونستم که خودم خواستم بمیرم ام چرا و چطور نمی دونم ...

قرار بود ساعت ده صبح بمیرم و عمه م که چند روز فوت کرده هم اومده بود خونمون .

توی خواب فکر می کردم اونم قراره با من ساعت ده بمیره

اون زودتر از من مرد

و وقتی من مردم جدا شدن روحم رو از جسمم دیدم

همینطور که بالا می رفتم احساس کردم یه چیزی روی بدنم سنگینی می کنه

یه لباسی تنم بود از جنس گل سفالگری  که اونو از تنم در آوردم به یه هو اوج گرفتم و به آسمون رفتم

رفتم یه جایی که شبیه یه جزیره بود

خیلیا اونجا بودن

دوستای نزدیکم اونجا بودن

زهرا زودتر از ما اومده بود یک روز زودتر ...

انگار از مریضی مرده بود .

چون وقتی تو دنیا بود روی یه تخت که پدرشم بالا سرش از دنیا رفت

و تخت کنار دریا بود و تو بغل پدرش میرفت زیر آب دریا

چه حس عجیبی ! چه خواب عجیبی !

ولی انگار منو سمیرا با هم رفته بودیم ...

دختر و پسر زن و مرد همه آزاد و رها انگار هیچ قیدی نبود هیچ کس به کار کسی کار نداشت

همه تو حال آزادی خودشون بودن

با احساس سبکی از کنار هم رد می شدن و حتی به هم نگاه هم نمی کردن

همه خوشحال بودن مثل کسایی که از زندان خلاص شدن ...

و رفتیم یه جایی نشستیم انگار می خواستن ما رو آماده کنند که بریم محضر خدا یا شایدم بریم جایی که برامون در نظر گرفته شده

من همش سوال می کردم و از دیدن زهرا اونجا خوش حال شدم چون دیگه تنها نبودم

و همش می گفتم چه خوب شد ما با هم اومدیم و این به من آرامش می داد

اما زهرا ناراحت بود و حرفی نمی زد انگار می دونست کجا قراره بریم شاید همه می دونستن اخه همه ساکت بودن و هیج حرفی نمی زدند. و تنها کسی که همش سوال می کرد من بودم

می پرسیدم کجا می خوایم بریم ؟ بعد از اینجا چی میشه ؟ و هیچ کس چیزی نمی گفت

بعد همه به یه جایی نگاه می کردیم که قرار بود اونجا لباسمونو بهمون بدن که بریم ...

یه لباس خاص ...

بعضییا لباسای فاخر می پوشیدن بعضیا ساده ...

رنگ لباسا با هم فرق داشت ...

من از دیدن لباسا ذوق می کردم .

ولی همچنان نگران که ما کجا داریم می ریم ؟

[ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ] [ 9:35 ] [ نازنین ] [ ]


سکوت

این روزها ورد زبانم شده ای

با خودم  می گویم هنوز هم با دیر آمدنت قلبم خود را بر دیوار سینه ام می کوبد؟

با خودم می گویم باز هم صدای قدمهایت بند بند قلبم را می لرزاند ؟

با خودم می گویم حالم از در کنارت بودن خوب است ؟

سکوت این جواب چهار حرفی دائم بر سرم فریاد می زند ...

[ چهارشنبه دوم مرداد 1392 ] [ 8:46 ] [ نازنین ] [ ]


عشق

آرام بخواب ...

میخواهم برایت قصه ی شبی را بگویم که تنها من بودم و تو در هیاهویی از عشق

از بیکرانه هایی که ما را بهم پیوند داد و سپاسگذاری از تمام کائنات ... از خدا و یا کسی که تو اسم آنرا عشق را گذاشتی !

از خودمان میگویم . آنگاه که هیچ کس در این دیار نبود به جز من و تو

منو تو در تمام دنیا جاری بودیم .. همه چیز بودیم ... نیازی به کسی نبود . ما تنها عشق بودیم .

عشقی آرام و زیبا ... تا اینکه کسی در خانه یمان را زد . پیغامی از زمین که ما رو سوی خود دعوت میکرد .

و این آغاز جداییمان شد .

نمیدانم با چه لذتی آن دعوت را پذیرفتیم اما این را خوب میدانم که آن لذت بین گرمی دستهایمان فاصله انداخت .. فاصله ای که من آنرا خودپرستی می نامم .

و چه آرام در وجود ما رخنه کرد . بی آنکه خود بدانیم . به این امید که در زمین هم عاشقیم

وقتی قرار بود سفر کنیم لباسهای شیشه ای یمان را به لباسی از جنس آهن مبدل کردند و ما با تلنگری به زمین آمدیم .

در زمین خانه های بود که اسم آنرا نفس گذاشته بودند . و ما برای زندگی در آن حبس شدیم .

آنجا آینه ای داشتیم که فقط چهره خودمان را در آن می دیدیم و به چهره دیگران سنگ میزدیم . بی خبر از اینکه وقتی آینیه ای بشکند ما را هزار چهره میکند . اسم این آینه خودخواهی بود .


رودخانه ای بود که هر چه از آب آن میخوردیم سیر نمی شدیم و هر روز مشتاق تر به نوشیدن .... و این بیرون آمدن از حبس را برایمان سخت تر می کرد . پرواز را مشکل تر و هر روز بر سنگینی روح مان می افزود .
اسم این رودخانه را دنیا گذاشته بودند .

آن روزها فراموش کرده بودیم که از کجا آمده ایم .. جایی که فقط عشق بود . و امروز آنرا در خانه هایمان گم کرده بودیم ... .

عزیز دلم ، گاهی که میخواهم در این سیاره خاکی از عشق بگویم ؛ میگویند : دیوانه شده ای !

تو ... تو از همه جدایی ... نمیبینی کسی اطرافت نیست . نمیبنی دستانت سرد شده ... نمیبنی که همه میدوند برای خوشبختی .... خوشبختی که عشق نیست .... نمبینی .. نمیبینی .... ؟ !!!!


و من همه اینها را می بینم ... اما نمیخواهم برای چیزی بدوم که یک روز خود آن بودم .

من عشق بودم ... من عشق هستم . و عاشق خواهم ماند تا زمانی که به جایگاه گذشته ام برگردم .
[ چهارشنبه دوم مرداد 1392 ] [ 8:38 ] [ نازنین ] [ ]


تو که ...

باور کن تو تنها نیستی
و من شاید تو را از دفتر خاطراتی که متعلق به تو بود ، خط زدم ؛ اما هنوزم تو تنها دلیل گشودن آن دفتری ...

چه قدر یادها دیر و خاطره ها زود فراموش می شوند و ما اسم فراموشی را زمان گذاشته ایم ...

چه زمانهایی که در کنار هم و با هم خندیدیم ، گریه کردیم و ...

و اکنون همه را به یادها سپرده ایم .

هنوز هم میتوانم یاد دستهایی را که نشانه ی خداحافظی بود ، به یاد بیاورم و تو هرگز نتوانستی بفهمی که من هنوز هم به یادت هستم ... تنها تو را به یاد می آورم بدون اینکه بخواهمت و این تنها ارمغان زمان است ...
[ سه شنبه یکم مرداد 1392 ] [ 12:45 ] [ نازنین ] [ ]


احساس می کنم...

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی ...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می‌خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!

انگار این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می‌کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می‌شوم!

شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب‌تر از این
باشم

با این همه تفاوت
احساس می‌کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست

حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نیز
از این هوای سربی
خسته است

امضای تازه‌ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم

ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد

و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است

از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است!

آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!

این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!

[ دوشنبه سی و یکم تیر 1392 ] [ 12:47 ] [ نازنین ] [ ]