حالم خوبه
عصا رو گذاشتم کنار ...
خدایا ازت ممنونم...
سلامتی بزرگترین هدیه خدا به ماست
قدرشو بدونیم ..
جذب خوشبختی
عصا رو گذاشتم کنار ...
خدایا ازت ممنونم...
سلامتی بزرگترین هدیه خدا به ماست
قدرشو بدونیم ..
اما نه برای کار کردن
کار کردن برام سخت شده
خدایا سلامتیمو بهم برگردون
من همیشه شکر گذار بودم برای سلامتیم
اینو یکی تو دلم به دلم گفت ...
ببینم می تونه ثابت کنه ..
گفتم راستی خواهرتون مگه چیکارست ؟
گفت دستیار دندون پزشکه.
گفتم جدی ؟ منم چند تا دوست دارم دستیار دندانپزشکن
خواهرتون فامیلیش چیه ؟ بگید شاید دوستام بشناسنش
آقای حیدریو میگی ...منو میگی... همکارا رو می گی ...
همه از خنده منفجر شدن ...
- خدایا نمیشد پشه هم مثل مورچه کارکنه شب که شد بکپه ....
![]()
یه سال برای نبودن یه نفر ...
اینروزا خیلی بیادش می افتم
شاید واسه اینکه با هم خاطره زیاد داریم .
شایدم واسه اینه که هنوز از قلبم بیرون نرفته
شایدم واسه اینه که اونم به من فکر می کنه که منم فراموشش نکردم
شایدم هیچ دلیل خاصی نداره
ولی این حسی که الان دارم اینه که دلم براش تنگ شده ...
من همانم که اگر ساعتي از من بي خبر بودي
آسمان را به زمين ميدوختي ...!
مگذار آنچه را که حق می دانم
بخاطر آنکه بد می دانم کتمان کنم
همه را بردند دیگر چیزی برایم نمانده ...
من از کلاف دلم برایت خیالی گرم می بافم ...
در ساحل نگاهم دنبال خودت می گردی ...
می نویسم :
هر وقت خودت را پیدا کردی به منم نشون بده
مدتهاست دنبال کسی می گردم ...
شاید گمشده ام تو باشی ...
همه چی سخته ...
بودن سخته ...
نبودن سخته ...
دیدن سخته ...
ندیدن سخته ...
قلبم درد داره ...
طاقتم سر رفته ...
نشستن سخته ...
نمی تونم بلند شم ...
الهی بمیرم برات ...
خدایا اگه بهش نرسی دیگه دوستت ندارم ...
خدایا من نمی تونم کاری کنم ...
کمکش کن .
خدایا اگه سهمی از بندگی پیشت دارم
بده به اون
اگه سهمی ندارم پس ببر ...
این اولین باره اینقدر آماده ام ...
من در مهربانی تو غرق شده ام ...
در کدامین ساحل دنبال من می گردی ؟ !
همه ی کاستی هایم را می داند
ولی بازهم دوستم دارد
دستان من به آسمانت نمی رسد ...
اما
دستان تو که به زمینت می رسد ...
دستانم را بگیر...
دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد ، نفس ، نفس می زد امّا کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، اصلاً کسی او را نمی دید ، دانه از روی شانه های کوچکش سُر خورد و افتاد . نسیم دانه ی گندم را فوت کرد ، مورچه می دانست که نسیم نفس خداست .
مورچه دوباره دانه را بردوش گذاشت و به نسیم گفت ،
« گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی »
نسیم گفت : همیشه می وزم ، نکند دیگر گُمم کرده ای !؟
مورجه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت : من سرآغاز هیچم ، ریز و ندیدنی ، من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
نسیم گفت : چشمی که سزاوار دیدن است ، می بیند ، چشم های من همیشه بیناست .
مورچه این را می دانست ، امّا شوق گفتگو داشت .
پس دوباره گفت : زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم ، نبودم را غمی نیست .
نسیم گفت : امّا اگر تو نباشی چه کسی دانه ی گندم را بر دوش بکشد و راه ورود نسیم را در دل خاک باز کند ، تو هستی و سهمی از بودن برای توست .
مورچه خندید و دانه ی گندم دوباره از دستش افتاد و نسیم دانه را به سمتش هُل داد ، هیچ کس نمی دانست که در گوشه ای از این خاک ، مورچه ای با خدا گرم گفتگوست .
یکی بود که دیگه نیست ...
این روزا که بارون می یاد به یادش می افتم ...
آخه زیر بارون با هم راه می رفتیم و حرف می زدیم ...
نمی دونم اونم یاد من میفته یا نه !!!
با اینکه خیلی نزدیکه اما خیلی دوره ...
گاهی به یادش می افتم ...
گاهی از دستش عصبانی می شم ...
گاهی دلم براش تنگ می شه ...
گاهی فکر می کنم هنوز دوستش دارم ....
گاهی فکر می کنم فراموشش کردم ...
گاهی فکر می کنم ...
هیچ وقت قشنگترین دروغشو فراموش نمی کنم .
بهم گفت اینقدر منو دوست داره که گاهی فکر می کنه به جای خدا داره منو می پرسته ...
کسی که اینقدر عاشق شده باشه چطور می تونه اینهمه مدت بدون من زندگی کنه !!!
گذر زمان بهم فهموند اون روزا که دلمو به حرفای قشنگش گره زده بودم
همشون دروغ بود ...
میخام بگم دیگرون جسم ما رو از هم جدا کردن ...
اما دلی که اینهمه از عاشقیش حرف می زدیو فقط تو بودی که از دل من جدا کردی ...
اگر اینطور نبود حد اقل یکبار میومدی ببینمت ...
یا بهم زنگ می زدی ...
یا فقط اس ام اس می دادی ...
اینهمه راه برای صادق بودنت بود ...
تو هیچ وقت صادق نبودی ...
بعضی وقتا فکر میکنم که خیلی باهات حرف دارم ...
من صادق بودم ... چون قکز میکنم هنوز دوستت دارم ...
(این جمله رو یکی از دوستان تو نظرات برام گذاشته . ممنون می شم خودتو معرفی
کنی و آدرس وبلاگتم بنویسی (
خبری از دوستم نبود ...
منم هیچ سراغی ازش نگرفتم ...
اونم هیچ سراغی نگرفت ...
تمام چند روزی که با خودم نشسته بودم ...
اون در کنار من بود .... در فکر و دل من بود ...
ولی سراغی نگرفتم ... اونم سراغی نمی گرفت ...
بعد از اینهمه نبودن یه هو با هزار گلایه پیداش شد ...
تمام هزار گلایشو تو یه جمله خلاصه کرده بود
آدما وقتی خوشن دوستاشونو فراموش می کنن ...
نفهمیدم منظورش از خوشی چیه ؟
اگه من نبودم .... خب تو هم نبودی ...
نمیدونم چرا بعد از چند روز نبودن اینطور اومد...
اگر من نبودم اونم نبود ...
ولی من گلایه ای نداشتم ...
اونه که همش از من گلایه منده ...
گفتم دیگه برای همیشه گلایه ها رو تموم کنم ...
گفتم برم ...
رفتم ...
برای همیشه ...
تا دوستان خوبم دیگه دلگیر نباشن.
دوستشون دارم .
مدت زیادی با هم بودیم ...
حتی برای یه روزشم پشیمون نیستم
امیدوارم خوشبخت بشن ...
امیدوارم دوستانی بهتر ، با درک بیشتر ... با حس بیشتر ... با منطق بیشتر ... از من پیدا کنن .
مهربون ترین هم دوستم هم که بهم گفت ....
برای اونم آرزوی خوشبختی می کنم ...
همیشه بیادشون هستم.
خیلی وقتا روزارو با یادشون می گذرونم.
همیشه فکر میکردم باید مواظب بود کسایی که دوست داری رو از دست ندی...
الانم همین فکر رو می کنم ...
ولی همش یادم میره که به خودم بگم وقتی تو مواظبی اونو از دست ندی کی مواظبه تو رو از دست نده ؟
اومدم دیگه مواظب نباشم ...
بهم گفتن برو ( .... )
رفتم ....
بهشون گفتم برید...
و اونا هم رفتن ...
اصلا خوب نیست بدونی راهی رو که اینهمه میرفتی دیگه نباید بری...
راستش خیلی سخته ...
همه رفتیم ...
وقتی به این فکر میکنم که با این رفتنا سرنوشتمون عوض میشه . (نمیدونم خوب یا بد ؟ )
همش منتظر آینده می مونم ...
این ترانه و شعر رو تقدیم به خودم و همه ی کسایی می کنم که همگی رفتیم ...
امیدوارم از شنیدن ترانه لذت ببرین.
شبو تنهایی و غربت
تو چشام اشك پر از خون
یه دلی شكسته از یار
یه دلی پر غمو داغون
انتظار از تو ندارم منو تنها جا بزاری
تكو تنها توی دنیا تو منو دوستم نداری
هر كی جدا كرد تورا از من الهی غصه بگیره
توی تنهایو غربت بی كس و بی یار بمیره
بی تو از حسرت دوری دل من داره میمیره
تا تو برگردی دوباره دل من آروم بگیره
كاشكی بفهمی كی دوست داشت
گل مهرو كی برات كاشت
كی تو غمها تو وغصه ات
موند و اون اشكاتو برداشت
اما اون هنوز تو یادش تو رو تنها نمی ذاره
منتظر براه میشینه تا توبرگردی دوباره ...
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا
با من حرف بزن. یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید.
فریاد برآورد:خدایا با من حرف بزن. آذرخش در آسمان غرید اما مرد گوش نکرد.
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تورا ببینم. ستاره ای درخشید اما مرد ندید.
مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده.نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد.
سپس مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری. در همین زمان خداوند پایین آمد ومرد را لمس کرد ما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد...
برای اینکه قانون جذب را با تمام پوست و گوشت و استخوانمان بفهمیم باید به سراغ سنجش گر و حسگر قانون جذب در وجود انسان یعنی دل یا همان حس ششم احساسی برویم. هر چه دل ناخوش تر باشد این نشان دهنده وجود اختلاف و تفاوت بین ارتعاش خیر کیهانی و کاینات با ارتعاش فعال در وجود ماست. هر چه دل شاد تر و خوش تر و با نشاط تر باشد این نشانگر همنوایی و هم سازی و هم آهنگی ارتعاش دل ما با ارتعاش کاینات است. ما وقتی بتوانیم به دلی آرام و مطمئن دست یابیم آنگاه همه مقدمات و لوازم مورد نیاز برای اجرای صحیح قانون جذب در وجودمان مهیا شده است. یعنی فقط وقتی دریای دل آرام است می تواند انعکاس عکس زیبا و جذاب ملکوت آسمان ها و کاینات را در خود منعکس سازد.
تمام روش هایی که در این جا گفته می شود مجموعه کارهایی است که ما باید انجام دهیم تا اولا موانع موجود در فکر و ذهن و اعماق باورهای خود را از سرراه اجرای صحیح قانون جذب برداریم و ثانیا بتوانیم به دلی دائما آرام و با ثبات دست یابیم که بتوانیم ارتعاشی مستمر و دائمی را هم نوسان و هم آوا با آهنگ جمعی کاینات در وجود خودمان تجربه کنیم. بیائید با هم روش های عملیاتی کردن قانون جذب در وجودمان را مرور کنیم:
برای آنان که به موفقیت خود می اندیشند
سراغ
تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی
کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق
عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها
لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استراحت آن ها
نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید
و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود :
سال
های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که
داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ
نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران
زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم
کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگترم
زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها
پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن
ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.
|
||||||
|
نجوایی با هستی بخش مهربان
گفتم : چقدر احساس تنهایی می کنم ؟
گفتی : (( فانی قریب )) من که نزدیکم ( بقره آیه 186)
گفتم : تو همیشه نزدیکی ؛ من دورم .. کاش می شد به تو نزدیک شوم.
گفتی : (( و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال )) ( اعراف ، آیه 205 )
هر صبح و عصر پروردگارت را پیش خودت ، با خوف و تضرع و با صدای آهسته یاد کن .
گفتم : این هم توفیق می خواهد!
گفتی ((الا تحبون ان یغفر الله لکم )) ( نور ، آیه 22)
آیا دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟
گفتم معلوم است که دوست دارم مرا ببخشی .
گفتی : (( واستغفرو ربکم ثم توبوا الیه .)) ( هود ، آیه 90)
پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید.
گفتم : یعنی باز هم بیایم باز هم مرا می بخشی ؟
گفتی : (( تا تقنطوا من رحمه الله )) ( زمر ، آیه 53 )
از رحمت خدا نا امید مباشید.
(( و من یغفر الذنوب اله الله )) ( آْ عمران ، آیه 135 )
به جز خدا کیست که گناهان را ببخشد؟
گفتم : نمی دانم چرا همیشه در مقابل این کلمات کم می آورم ! آتشم می زند ؛ ذوبم می کند ؛ عاشق می شوم! توبه می کنم .
گفتی : (( ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .)) ( بقره آیه 222)
خدا هم توبه کنندگان و هم آنهایی را که پاک هستند ، دوست دارد.
گفتم معبود من و پروردگار من ، به جز تو کسی را ندارم .
گفتی : (( الی الله بکاف عبده )) ( زمر ، آیه 36)
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست ؟
گفتم : در برابر این همه مهربانیت چه کار میتوانم بکنم ؟
گفتی (( یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکر کثیرا و سبحوه بکره و اصیلا . هو الذی یصلی علیکم و ملائکه لیخرجکم من الظلمات الی النور و کان بالمومنین رحیما .))
ای مومنان ! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید . او کسی است که خودش و فرشته هایش بر شما درود و رحمت می فرسند تا شما را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مومنان مهربان است . ( احزاب آیه 41-43 )